سرگذشت مرده ها

روزی یک مرد وخانمومش که صرف یک پسر داشتن تصمیم میگیرن عروسی او را کنن که از کار سبک
شوند،عروس را میاورند و میگوین باید تا مدتی عروس کار نکند ولی عروس بسیار تنبل بوده و هیچ کار نمیکرد و خلاصه تا یک سال خشویش حویلی را جارو میکرد و او در اتاقش خواب میشد،یکروز خسرش به خانمش گفت بیا سر جارو کردن با هم جنگ کنیم تا عروس خجالت شده و جارو را از دست ما بگیرد،ناگهان در حین جنگ بین این دو عروس سر را از اورسی بیرون کرد و گفت جنگ نکنید یک روز یکی تان و دیگر روز یکی دیگرتان جارو کنید.

فرستنده: احمد نبی موقعیت نا معلوم

Tags:

Get more stuff like this
in your inbox

Subscribe to our mailing list and get interesting stuff and updates to your email inbox.

Thank you for subscribing.

Something went wrong.