یک شاعر

یک شخص بود که همیش خود را نشان میداد او یک شعر را یاد گرفته بود و همیش او را میخواهند روزی او در موتر نشست و نزدیک یک شخص نشست که واقعآ شعر را بد میدید زمانی که این شخص او را گفت که شما خبر دارید که من شاعر هستم او گفت که معذرت میخواهم من کر هستم

فرستنده: عباداله طغیان استاد سازمان بین الملل کار

Tags:

Get more stuff like this
in your inbox

Subscribe to our mailing list and get interesting stuff and updates to your email inbox.

Thank you for subscribing.

Something went wrong.