دوديوانه

يك روز دو ديوانه ساعت پدر خويش را نزد مستري ميبردن در جريان راه شان يك نهر بزرگ وجود داشت هنگامي كه از سر پل تير ميشدن پاي ديوانه بند شد ساعت از نزد ديوانه به همان نهر افتاد ديوانه بعدي در همان نهر زير غوتي زد و در آنجا ساعت را كوك نمود هنگامي كه بيرون آمد ديوانه ديگر پرسيد: چي كردي گفت ساعت را كوك كردم تا پس نماند

فرستنده: اجمل اسحقي كابل افغانستان

Tags:
NOTICE: We are in process of moving to a new design, as result of this you may encounter links which are not accessible.
+

Get more stuff like this
in your inbox

Subscribe to our mailing list and get interesting stuff and updates to your email inbox.

Thank you for subscribing.

Something went wrong.