Home      Islam      Photos      Chat      Jokes      Dialers      Music      Downloads      Contact us

Mullah Nasruddin Jokes      فكاهي هاي ملا نصرالدين

ورد شما دوستان را به صحفه فكاهي هاي ملا نصرالدين خوش آمديد ميگوئيم اگر شما هم ميخواهيد
كه فكاهي تان درين صحفه نشر شود لطفا ً آنر به اي ميل آدرس ذيل به ما ارسال كنيد

Jokes@kohistani.com

توضيع كوتا در باره ملا نصرالدين

نصرالدين خواجه كه در بين مايان به نام ملا نصرالدين شهرت درد, يكي از تيز زبانان و طنز سازان مشرقي است . كه در قرن هفتم هجري در تركيه در زمان سلجوقيان زيست مينمود از تولد و زندگي وي اطلاع دقيقي در دست نيست او به روايتي در اواخر قرن هفتم هجري در شهري بنام خورتو چشم به جهان گشود و از پدرش عبدالله خواجه كه امام جمعه بود خواندن و نوشتن را آموخت در طفوليت و جواني به اثر هوش سرشار و عقل سليم و حاضر جوابي زبان زد همه مردم شده بوداو به خاطر كست علم مدتي در شهر قونيه (تركيه) به تحصيل مشغول بوده و اواخر قرن هفتم شهرقونيه را ترك گفته و از آنجا به خاطر امرار معاش بعنوان امام و مدرس عازم شهرآق (تركيه)شداز لطيفه ها و حكايات او چنين به نظر ميرسد كه وي صاحب زن و فرزند بوده استاغلب حكايات و لطايف ملا نصرالدين به صورت مجازي يا حقيقي و يا آميخته به هم دارد كه خواننده را به فكر يا تعچب وادار ميسازد و به هوشياري و يا زماني حماقت ملاه پي ميبرد شرقي ها به خصوص افغانها و ايراني ها حكايات و ضربالمثل هاي زيادي از خود را به نام ملا نصرالدين نسبت داده اند طبق تاريخ درج شده به روي سنگ قديمي مقبره ملا نصرالدين وفات وي در سال 683 هجري كه معادل1284 ميلادي ميباشد در شهر آق (تركيه) اتفاق افتاده است.مقبره ملا نصرالدين بعد از گذشت 7 قرن هنوز براي اهالي آق زيارتگاه عموم ميباشد. و براي مسافرين و جهانگردان يكي از اماكن جالب و ديدني بشمار ميرود
 

آ د م بي سر

ملا با رقيقش به شكار رفته بودند در صحرا با گرگي مصادف شده او را تعقيب نمودند تا اينكه گرگ وارد لانه خود شد رقيق ملا حاضر نبود از حيوان دست بردارد سرش را در لانه نموده مدتي باقي ماند ملا جلو رقته تنه او را گرفته از لانه خارج كرده ديد كه سر در بدن ندارد با كمال تعجب به شهربرگشت به خانه رفيقش رفته از زن او پرسيد:امروز وقتيكه شوهرت از منزل خارج شد سرش روي بدنش بود يا نه ؟
 

آتش گرفتن خانه ملا

روزي خانه ملا آتش گرفت يكي از همسايه ها با عجله نزد او رفته گفت چه نشسته اي خانه ات آتش گرفته زود خود را برسان والا پس از چند دقيقه هر چه داري خواهد سوخت ملا با كما خونسردي گفت من كارها را با زنم قسمت نموده و قرار گذاشته ايم كارهاي بيرون را من انجام دهم و كارهاي داخلي با او باشد لذا خوبست زحمت كشيده و اين خبر را به او دهي تا فكري براي خاموش نمودن آتش بنمايد

تاثر ملا براي مردن خر

زن ملا مرد و چندان اثري در او نكرد و چندان متاسف بنظر نيامد ولي خرش كه مرد تا چند روز كسي ملا را شاد نديد و دائم اندوهگين بود دوستانش كه هميشه او را شاد ميخواستند براي تسليتش جمع شده گفتند: خودت سلامت باشي چقدر مال دنيا را ميخوري ؟ يكي گفت اينكه مدتي نيست كه عيالت فوت شده از مرگ او چندان متاثر نشدي ولي براي خر اين همه غصه از چيست ؟ گفت برادر روز بد نديده زنم كه مرد همسايه ها و دوستان كه ميآمدند تسليتم داده ميگفتند: غصه مخور بهتر از او برايت پيدا ميكنيم ولي خرم كه مرد هيچ كس چنين وعده اي به من نداد

قهر شدن ملا بالاي خرش

ملا سر خر خود كه خيلي در راه تنبلي و واماندگي به او صدمه زده بود قهر بود پسرش را خواسته و گفت: به اين خر ديگه نه كاه و نه جو ميدهي تا كه توبه كند مرا در را دچار مشكلات و زحمان نسازد چون از طويله خانه بيرون رفتند به پسر خود گفت گپ مرا راستي فكر نكني كه به خر كاه و جو ندهي كه فكركني مه راستي گفته ام مه اين گپ را از خاطري گفتم كه خر بترسد وكاركن شود تو پس از رفتن من بروجوش را برش بته

دل كي ميسوزد

ملا به خانهً يكي از دوستان مهماني رفت صاحبخانه كره و نان و عسل براي او آورد ملا كره را با نان و عسل خورد و باقي عسل را هم با انگشت ليسيد صاحبخانه به او گفت عسل خالي نخوريد دلتان را ميسوزاند ملا در حاليكه ته كاسه را مي ليسيد گفت خدا ميداند دل كي را ميسوزاند

غاز يك پا

روزي ملا غازي را بريان كرده بود و براي فرماندار پيشكش مي برد در ميان راه گرسنگي براو چيره شد پس يك ران غاز را كند و خورد چون به نزد فرماندار بار يافت غاز را پيشكش كرد فرماندار نگاهي به آن انداخت و ديد كه غاز يك پا دارد با شگفتي از ملا پرسيد:يك پاي ديگراين غاز چه شده است؟ ملا پاسخ داد غازهاي شهر ما همه يك پا دارند اگر باور نميكنيد به غازهائي نگا كنيد كه در كنار استخر شما ايستاده اند فرماندار از پنجره نگا كرد و ديد كه غازها روي يك پا ايستاده به خواب رفته اند در همين هنگام چند تن از گماشتگان او تركه به دست فرا رسيدند تا غازها را به لانه شان ببرند پس روي به ملا كرد و گفت چرا دروغ ميگوئي؟ نگا كن كه غازها همه دوپا دارند ملا گفت:اگر تركه اي كه آنها خوردند شما ميخورديد بجاي دو پا چهار پا پيدا ميكرديد
 

زن مقبول ملا

ملا زن بسيار زشتي داشت روزي پس از ستيزه َ سختي با او در بستر خود دراز كشيد وچشمانش را فرو بست پس از چند دمي زنش كه گمان ميكرد ملا به خواب رفته است آئينهَ اي برداشت و در آن به چهرهَ خويش نگا كرد و آهسته با خود گفت:اگر زيبا بودم هرگز از شوهرم چنين بيمهري نميديدم آنگا آرام و آهسته گريستن آغاز كزد ملا كه هنوزبيدار بود و سخنان او را مي شنيد چشمان خود را باز كرد و تا او را چنان گريان ديد به بانگ بلند گريه سر داد زنش با شگفتي پرسيد: شما چرا ناگهان چنين گريه سر داديد
مگر نخوابيده بوديد؟ ملا پاسخ داد: تو از يك بار ديدن چهرهَ خود در آينه به گريه افتادي من كه هر روز بايد بارها اين چهرهَ را به چشم ببينم چگونه گريه نكنم؟

سگ تازي لاغر

شهري كه ملا زندگي ميكرد فرماندار فرومايه اي داشت روزي اين فرماندار به ملا گفت شنيده ام شما به شكار ميرويد و شكار را دوست ميداريد خواهش ميكنم يك سگ تازي تيزدو براي من پيدا كنيد ملا هواهش او را پذيروفت و پس از چند روز سگ پاسبان درشت اندام و زور مندي را ريسمان به گردن نزد او آورد
فرماندار چون آن سگ را ديد با شگفتي از ملا پرسيد: اين سگ را براي چه نزد من آورده ايد؟ او پاسخ داد: خودتان خواسته بوديد فرماندار گفت: من تازي لاغرميان شكاري خواسته بودن نه سگ پاسبان درشت اندام ملا گفت: اگر اين سگ يك هقته در خانه شما بماند بي گمان مانند تازي لاغر ميان خواهد شد

جشن همسايه ملا

مردي به ملا گفت: همسايه ات امشب جشن زناشوئي دارد او گفت: به من چه؟
آن مرد گفت: در خانهََ او گفتگو رد بارهَ فرستادن يك سيني شيريني براي شمابود ملا گفت: به شما چه؟

ملاي سنگدل

ملا خرش را در بياباني به سختي ميزد رهگذري به او گفت: سنگدل چرا چهارپاي بيچارهَ زبان بسته را چنين ميزني؟ ملا گفت: ببخشيد نميدانستم با شما خويشاوندي دارد

خر لاغر و ناتوان

زماني خر ملا چنان لاغر و نا توان شده بود كه نميتوانست سواري بدهد و ملا نا چار پياده راه مي پيمود روزي ملا افسار خر بدست خسته و مانده از جاي دوري ميآمد در ميان راه ازخستگي به ستوه آمد دست به سوي آسمان برداشت و گفت: خداوندا چه ميشد اگر خر رهوار نيرومندي به من ميرساندي و مرا سر پيري از اين پياده روي رهائي مي بخشيدي در همين هنگام در خانه اي باز شد و مرد زور مند گردن كلفتي با يك بار بزرگ در پيش پاي ملا از آن بيرون آمد و تا چشمانش به ملا و خر او افتاد گفت: خوب شد خواهش ميكنم اين بار را بر پشت خر خود بگذاريد و تا فلان جا ببريد ملا گفت: اين خر چندان ناتوان شده است كه من به اين لاغري ديگر بر آن سوار نميشوم چگونه ميتواند باري به اين سنگيني را تا جاي به آن دوري ببرد؟ مرد به سخن او گوش نداد و بار خود را به زور بر پشت خرگذاشت و آن را با تازيانه به پيش راند هر چه خر ار ار و ملا غرغر كرد سود نداد ملا روي به آسمان كرد و گفت: خدايا گويا چون دنداناهيم ريخته است نتوانسته ام نيازخود را درست به گوش تو برسانم و گرنه چرا بجاي خر رهوار نيرومند اين خر روز گوي و آزار گر را فرستادي

خط ملا

شخصي پيش ملا آمده خواهش كرد كاغذي براي او بدوستش در بغداد بنويسد ملا گفت: دست از سر من بردار كه حالا وقت بغداد رفتن ندارم آن شخص مقصود او را نفهميده گفت: جناب ملا نگفتم بغداد و فقط استدعا كردم كاغذي از طرف من به دوستم كه در بغداد است بنويس ملا گفت: تعجب نيكنيد چون خط من خيلي خراب است تنها كسي كه خط مرا ميتواند بخواند خودم هستم اگر از طرف شما به بغداد كاغذ بنويسم لازم ميشد خودم به بغداد بروم تا كه كاغذ را بخوانم

از داخل و خارج

روزي خرش را براي فروش به بازار برده بود دلال داد كه بفروشد خودش هم كنار ايساده تماشامينمود دلال شروع به توصيف كرده گفت اي مردم اين خر را كه مي فروشم خيلي جوان و تندرو و كاركن است هر كه آنرا بخرد كاملا َ راضي و خشنود خواهد شد ملا با خود گفت در صورتيكه خر من اينقدر خوبست چرا خودم نخرم؟ پس پيش دلال رفت قيمت راقطع كرد پول داد وخر را برداشته به منزل برد و قضايا را به زنش شرح داد زن گفت: من هم امروز معاملهَ خوبي كردم وقتي كه شيرفروش آمده شير برايم بشكد او را پائيدم ديدم متوجه نيست آهسته دستبندم را درترازو انداختم او هم ملتفت نشد به اندازهَ وزن دستبند شير زيادي داد ملا كه زرنگي او را شنيد گفت: بسيار خوب بارك الله خيرت كن تو از داخل منزل و من از خارج كاري كنيم كه مخارج منزل بخوبي روبرا شود

غذاي لذيد

ملا جگري خريده به خانه ميبرد در راه به يكي از دوستانش رسيد دوستش كه جگر را ديد پرسيد جگر را چه قسم خواهي پخت؟ ملا گفت كباب ميكنم آن شخص گفت اگر بدستور من بپزي بسيارلذيذ ميشود ملا خواهش كرد كه حافظه خوبي ندارم دستور را را روي كاغذ نوشته به من بدهيد دوستش دستور را به ملا داد ملا چون به منزل رسيد جگر را به گشه اي گذاشت تا وسيله َپختن آن را به دستور رفيقش فراهم كند اتفاقا ً كلاغي آنرا ربود ملا كه مطمئن شد دستش بجائي نميرسد كاغذ را آورده رو به كلاغ كه در حال پرواز بود گرفته گفت لا محاله خوب بود دستوررا هم ميبردي و مطابق آن رفتار ميكردي كه لذيذ تر شود
 

خر فروشي

روزي خري را به بازار برد كه بفروشد هر مشتري كه برايش ميرسيد اگر از جلو ميآمد خر دهانش را باز ميكرد كه گاز بگيرد و اگر از عقب ميآمد لگد ميزد شخصي به ملا گفت با اين وضع كسي آنرا نمي خرد گفت مقصود منهم فروش آن نيست ميخواهم مردم بدانند كه از اين حيوان چي ميكشم

1   2   3   4   5   Next Page صحفه بعدي


Home | Islam | Photos | Chat | Music | Jokes | Dialers | Downloads | Unbelievable | Afghan Ring Tones | Afghanistan Picture Gallery
Afghanistan History | Afghanistan Profile | Afghanistan Flags | Afghanistan Map | Afghan Links | Afghanistan Anthem | Pisar wa Madar
Tere Naam Poem | Dangerous Woman | CD Keys | Contact us

Copyright ® 2000-2005 Kohistani Network All Rights Reserved