فکاهی های دری
ورد شما را به صحفه فكاهي خوش آمديد ميگوييم
اگر شما هم فكاهي داريد و ميخواهيد كه شامل سايت ما شود لطفا َ آنرا به اي ميل آدرس
ذيل ارسال كنيد از همكاري شما دوستان عزيز سپاسگزاريم

گاو و گوساله
سرمعلم از شاگرد پرسید: نام پدر شما چیست؟ شاگرد جواب
داد گاو سرمعلم گفت چی می گویی شاگرد جواب داد پدرم هر وقت مرا میزند برای من
میگوید گوساله پس حتما ً خودش گاو استن
فرستنده:
ارشاد "احمد"
(هرات افغانستان)
فکر عمیق
روزی یک نفر در چاه نشسته بود شخصی
که از را عبور میکرد اورا دید و از وی سوال کرد چی میکنی برایش چنین جواب داد: عمیق
فکر میکنم
فرستنده: جمعه خان "همدرد"
(کابل افغانستان)
گدا
روزی یک گدا پشت در خانه ای رفت و گفت که من خواهر
زاده خدا صاحب استم امشب من را اینجا جای بدهید.
صاحب خانه که شخص حریص بود دست گدا را گرفته و به مسجد
برد و گفت: اینجا خانه مامایت است دلت که یک شب میباشی یا صد شب.
فرستنده: احمد شعیب شهیر و
حسیب الله تابش (کابل افغانستان)
عروس بیکاره
روزی یک مرد وخانمومش که صرف یک پسر داشتن تصمیم
میگیرن عروسی او را کنن که از کار سبک
شوند،عروس را میاورند و میگوین باید تا مدتی
عروس کار نکند ولی عروس بسیار تنبل بوده و هیچ کار نمیکرد و خلاصه تا یک سال خشویش
حویلی را جارو میکرد و او در اتاقش خواب میشد،یکروز خسرش به خانمش گفت بیا سر جارو
کردن با هم جنگ کنیم تا عروس خجالت شده و جارو را از دست ما بگیرد،ناگهان در حین
جنگ بین این دو عروس سر را از اورسی بیرون کرد و گفت جنگ نکنید یک روز یکی تان و
دیگر روز یکی دیگرتان جارو کنید.
فرستنده:
معصومه نوری (تالقان افغانستان)
پسر و دختر
روزی دختر جوانی از یک پسر پرسید:
شما پسران هنگامیکه تنها میباشید در باره چی فکر میکنید؟
پسر جواب داد:
در باره هر آن چیزیکه شما فکر میکنید.
دختر قهر شد و گفت که شما بچه ها چقدر بی تربیه هستید.
فرستنده:
صمیم کوهستانی (کابل افغانستان)
سرگذشت مرده ها
میگن روزی مرده ها در قبرستان قصه های مرگ شان را
میکردن که چه گونه مرده اند همین بود که هرکس قصه اش را آغار کرده بود یکی گفت من
را در پاکستان موتر زد خوب یکی گفت مرا ریل زد یکی که در گوشه نشسته بود گفت مرا یخ
زده بود خوب گفتن درست ولی یک نفر که خیلی جگرخون نشسته بود از او پرسان کردن که
چگونه مرده یی آن شخص جواب داد
برادرها قصه من طولانی است خوب چون مجلس گرم بود این مرد قصه را آغازکرد روزی من از
وظیفه برمیگشتم همین که نزدیک خانه رسیدم دیدم که مردی با خانمم عشق بازی میکند خوب
خیلی اعصبی شدم و گفتم اگر آامدم باز زنده نخواهم گذاشت ترا
همین بود که در منزل رسید ولی آن شخص مذکور را نتوانستم
بیابم هرقدر کوشش کردم ولی متاسفانه آن شخص پیدا نشد خوب
چون خیلی اعصبی بودم خودراازبالابه زمین انداختم باز بعدامردم خوب در عین زمان شخصی
که گفته بودکه مرا یخ زده بود گفت برادر اگر یکبار دروازه
یخچال رابالا میکردی نه تو میموردی و نه او.
فرستنده:
احمد نبی (موقعیت نا معلوم)
یک شاعر
یک شخص بود که همیش خود را نشان میداد او یک شعر را
یاد گرفته بود و همیش او را میخواهند روزی او در موتر نشست و نزدیک یک شخص نشست که
واقعآ شعر را بد میدید زمانی که این شخص او را گفت که شما خبر دارید که من شاعر
هستم او گفت که معذرت میخواهم من کر هستم.
فرستنده:
عباداله طغیان استاد سازمان
بین الملل کار
ترس از زن
يك روز دو مرد در يك قريه تصميم گرفتند تا اشخاصيكه از زن هاي خود ميترسند را با يد براي ما اثبات شود. و اين اعلان را در قريه نمودند كه صبع همه شما ها جمع شويد. صبع شد و همه مرد ها جمع شــــــــــدند و هردو مرد صدا كرد هركس از زن خود ميترسد در زير بيرق سرخ استاده شود و كسيكه نميترسد در زير بيرق آبي استاده شود. همه مرد ها در زير بيرق سرخ استاده شدند و يك مرد در زير بيرق آبي استاده بود. دو مرد از وي پرسيدند: چرا مگر شما از زن تان نميترسيد؟ مرد جواب داد: شب زنم برايم گفت اگر صبع در زير بيرق سرخ استاده شده بودي باز مه همرايت كاردارم
فرستنده: طغيان شيرزاد ,
ويس عادي
عشق در خانه
يكروز يك پسر و يك دختر در خانه عشق ميكردند. پسر به دختر گفت بيا طفل پيدا كنيم، پنج دقيقه كار است و صاحب يك بچه ميشويم. دختر فكري كرد و گفت: پنج دقيقه كار است ولي واي به حال من كه 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت آنرا داونلود كنم
فرستنده : حيدر
شستن سر
یک احمق سر خود را
بدون آب انداختن شامپوزده بود از بیش اش پرسان کردند چرا این طور میکنی. گفت: در
پشت بوتل شامپو نوشته است برای مو های خشک استعمال نمائید
فرستنده:
شاپور شريفي كابل افغانستان
دختر جوان در هوتل
یک دختر جوان به یک هوتل در شهر رفت
تا برای خود یک اطاق بگیرد هوتلی برای دختر گفت که تمام اطاق ها هوتل گرفته شده و
فقط یک اطاق دو نفری که دو تخت خوبد دارد باقی است که در آن هم در یک تختش یک
دیوانه خوابیده است دختر از اینکه هوتل دیگری نزدیک نبود مجبور شد که اطاق را قبول
کند وقتیکه دختر داخل اطاق شد دیوانه برای او گفت شروع کنم دختر ترسید و گفت نه خیر
حالا من مانده استم بعدا ً به این ترتیب دیوانه بعد از ساعت ها سوال خود را تکرار
کرد و از طرف دختر جواب منفی شنید بلاخره صبح شد و باز هم دیوانه سوال کرد دختر دید
که حال وقت رفتن است از دست دیوانه چیز نمی آید گفت شروع کن دیوانه شروع کرد به
تپله زدن با زبان خود دم دم دم دپ دختر گفت خاک در سر تو من از ترس تمام شب بیدار
ماندم کار تو همین تپله زدن بود.
فرستنده:
محمدی کوهستان کاپیسا
صحفه بعدي
1
2 3
4 صحفه قبلي

|