Home

Islam

Chat

Music

Jokes

Forum

Downloads

Afghanistan

Topics

Provinces

Gallery

Links

Funny Photos

Guestbook

About us

Contact us

Recommended Web Sites

AfghanMp3Music.com

AfghanLinkestan.com

Afghan123.com

AfghanFun.com

123Afghan.com

AfghanStart.com

AfghanWap.com

Kohistan.net

ShamaliOnline.com

فکاهی های دری

 

 

ورد شما را به صحفه فكاهي خوش آمديد ميگوييم
اگر شما هم فكاهي داريد و ميخواهيد كه شامل سايت ما شود لطفا َ آنرا به اي ميل آدرس ذيل ارسال كنيد از همكاري شما دوستان عزيز سپاسگزاريم

 

 

محفل عروسی

 

سه زن به یک محفل عروسی خبر بودن اولی گفت من لباس سیاه میپوشم چون مو های شوهرم سیاه است هر دو ما جوره مقبول معلوم میشویم.دومی گفت من لباس سیاه وسفید میپوشمبم چون مو های شوهرم سیاه وسفید است هر دو ما جوره مقبول معلوم میشویم وسومی گفت که از گپ های تان معلوم میشود که من دراین محفل عروسی نروم یااگربروم پیراهن نپوشم چون بخاطریکه شوهرم کل است.

 

 

فرستنده: مصطفی "حمیدی" (دبی امارت متحده عربی)


 

پندوک

 

میگه یک زن در پهلوی دیگر در زن دی موتر برآمد دیدی که ای زن بسیارزیاد چاق است گفت که خواهر جان نامت چیست گفت پندوک یک دفعه ای زن دیگه گفت الو اگه تو بشکفی چی شوی.

 

فرستنده: احمد سیر " صمیمی " (کابل افغانستان)


 

گاو و گوساله

 

سرمعلم از شاگرد پرسید: نام پدر شما چیست؟ شاگرد جواب داد گاو سرمعلم گفت چی می گویی شاگرد جواب داد پدرم هر وقت مرا میزند برای من میگوید گوساله پس حتما ً خودش گاو استن

 

فرستنده: ارشاد "احمد" (هرات افغانستان)


 

فکر عمیق

 

روزی یک نفر در چاه نشسته بود شخصی که از را عبور میکرد اورا دید و از وی سوال کرد چی میکنی برایش چنین جواب داد: عمیق فکر میکنم

 

فرستنده: جمعه خان "همدرد" (کابل افغانستان)


فرستنده: احمد شعیب شهیر و حسیب الله تابش (کابل افغانستان)

عروس بیکاره

 

روزی یک مرد وخانمومش که صرف یک پسر داشتن تصمیم میگیرن عروسی او را کنن که از کار سبک

 شوند،عروس را میاورند و میگوین باید تا مدتی عروس کار نکند ولی عروس بسیار تنبل بوده و هیچ کار نمیکرد و خلاصه تا یک سال خشویش حویلی را جارو میکرد و او در اتاقش خواب میشد،یکروز خسرش به خانمش گفت بیا سر جارو کردن با هم جنگ کنیم تا عروس خجالت شده و جارو را از دست ما بگیرد،ناگهان در حین جنگ بین این دو عروس سر را از اورسی بیرون کرد و گفت جنگ نکنید یک روز یکی تان و دیگر روز یکی دیگرتان جارو کنید.

 

فرستنده: معصومه نوری (تالقان افغانستان)

 


پسر و دختر

 

روزی دختر جوانی از یک پسر پرسید:
شما پسران هنگامیکه تنها میباشید در باره چی فکر میکنید؟
پسر جواب داد:
در باره هر آن چیزیکه شما فکر میکنید.
دختر قهر شد و گفت که شما بچه ها چقدر بی تربیه هستید.

 

فرستنده: صمیم کوهستانی (کابل افغانستان)


 

سرگذشت مرده ها

 

میگن روزی مرده ها در قبرستان قصه های مرگ شان را میکردن که چه گونه مرده اند همین بود که هرکس قصه اش را آغار کرده بود یکی گفت من را در پاکستان موتر زد خوب یکی گفت مرا ریل زد یکی که در گوشه نشسته بود گفت مرا یخ زده بود خوب گفتن درست ولی یک نفر که خیلی جگرخون نشسته بود از او پرسان کردن که چگونه مرده یی آن شخص جواب داد برادرها قصه من طولانی است خوب چون مجلس گرم بود این مرد قصه را آغازکرد روزی من از وظیفه برمیگشتم همین که نزدیک خانه رسیدم دیدم که مردی با خانمم عشق بازی میکند خوب خیلی اعصبی شدم و گفتم اگر آامدم باز زنده نخواهم گذاشت ترا همین بود که در منزل رسید ولی آن شخص مذکور را نتوانستم بیابم هرقدر کوشش کردم ولی متاسفانه آن شخص پیدا نشد خوب چون خیلی اعصبی بودم خودراازبالابه زمین انداختم باز بعدامردم خوب در عین زمان شخصی که گفته بودکه مرا یخ زده بود گفت برادر اگر یکبار دروازه یخچال رابالا میکردی نه تو میموردی  و نه او.

 

فرستنده: احمد نبی (موقعیت نا معلوم)


 

یک شاعر

 

یک شخص  بود که همیش خود را نشان میداد او یک شعر را یاد گرفته بود و همیش  او را میخواهند روزی او در موتر نشست و نزدیک یک شخص نشست که واقعآ شعر را بد میدید زمانی که این شخص او را گفت که شما خبر دارید که من شاعر هستم او گفت که معذرت میخواهم من کر هستم.

 

فرستنده: عباداله طغیان استاد سازمان بین الملل کار

 


 

صحفه بعدي   1 2 3 4    صحفه قبلي

 

 

Copyright   Kohistani Network
Kohistani.com Best Viewed in 800x600 Screen Resolution
 
Home          Islam         Chat        Music         Jokes         Downloads          Contact us

Home

Islam

Chat

Music

Jokes

Downloads

Kohistani Network